بهار و بهانه و من و....

   

 

چقدر زود میگذرد

ثانیه ها

دقیقه ها

ساعتها

روزها

هفته ها

ماه ها

سالها

قرن ها

و من اینک دوباره زاده شدم از فراسوی تاریخ

از دل زمان

و مرگ تولدی دیگر است

رو به روشنایی

لبخندچشمکقلب


نوشته ی آهو در ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ در یکشنبه ٢٠ دی ،۱۳۸۸

 

خدا

خـــــــــــــــــــدا

خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا

خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا

باز هم منتظر لطف تو خیره به آسمانم

بی پاسخم مگذار

یا فریادرس فریادرساننگرانافسوسچشم


نوشته ی آهو در ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ در جمعه ٥ مهر ،۱۳۸٧

 

تسلیم
تو بردی
جوابم رسید
از در و دیوار

اول:
 از خدا پرسیدم:خدایا چطور می توان بهتر زندگی کرد؟ خدا جواب داد:گذشته ات را بدون هیچ تاسفی بپذیر، با اعتماد زمان حال ات را بگذران و بدون ترس برای آینده آماده شو .ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز . شک هایت را باور نکن و هیچگاه به باورهایت شک نکن .زندگی شگفت انگیز است فقط اگربدانید که چطور زندگی کنی
 
و بعد

 یادداشتی از طرف خدا   

تاریخ : امروز
به: شما
از : خالق
موضوع : خودت
عطف به : زندگی

من خدا هستم .
امروز من همه‌ی مشکلاتت را اداره می‌کنم .
لطفا به خاطر داشته باش که من به کمک تو نیاز ندارم.
اگر در زندگی وضعیتی برایت پیش آید که قادر به اداره کردن آن نیستی ، برای رفع آن تلاش نکن . آن را در صندوق ( برای خدا تا انجام دهد ) بگذار .
همه چیز انجام خواهد شد ولی در زمان مورد نظر من ، نه تو .
وقتی که موردی را در صندوق من گذاشتی ، هم‌واره با اضطراب آن را  پی‌گیری نکن ، در عوض روی تمام چیزهای عالی و شگفت‌انگیزی که الان در زندگی‌ات وجود دارد تمرکز کن .
شاید تصادف کنی : ناامید نشو ، توی دنیا مردمی هستند که رانندگی برای آن‌ها یک امتیاز بزرگ است .
شاید یک روز بد در محل کارت داشته باشی : به مردی فکر کن که سال‌هاست بی‌کار است و شغلی ندارد .
شاید غصه‌ی زودگذر بودن تعطیلات آخر هفته را بخوری : به زنی فکر کن که با تنگ‌دستی وحشتناکی روزی دوازده ساعت ، هفت روز هفته را کار می‌کند تا فقط شکم فرزندانش را سیر کند .
شاید روابط تو رو به تیرگی و بدی بگذارد و دچار یاس شوی : به انسانی فکر کن که هرگز طعم دوست داشتن و مورد محبت واقع شدن را نچشیده .
شاید ماشینت خراب شود و تو مجبور شوی برای یافتن کمک مایل‌ها پیاده راه بروی : به معلولی فکر کن که دوست دارد یک بار فرصت راه رفتن داشته باشد .
شاید احساس بی‌هودگی کنی و فکر کنی که اصلا برای چی زندگی می‌کنی ، و بپرسی هدف من چیست ؟ شکر گزار باش . در این‌جا کسانی هستند که عمرشان آن‌قدر کوتاه بوده که فرصت کافی برای زندگی کردن نداشته‌اند .
شاید در آینه متوجه‌ی موهابت شوی که تازه خاکستری شده : به بیمار سرطانی فکر کن که آرزو دارد کاش مویی داشت تا به آن رسیدگی کند .
یادت باشد :
امروز من همه‌ی مشکلاتت را اداره می‌کنم .
لطفا به خاطر داشته باش که من به کمک تو نیاز ندارم.
همه چیز انجام خواهد شد ولی در زمان مورد نظر من ، نه تو .
.
.
.
.
پس بخشیدی منو؟
اما نگفتی زمان مورد نظرت کی می‌رسه؟ کم میارم. خستگی امون نمیده. کمی سریعتر زمانت رو برسون

یا حداقل صبر منو بیشتر کن

دلم گرفته

 


نوشته ی آهو در ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ در پنجشنبه ٢۳ اسفند ،۱۳۸٦

 

مگه نه که کسی نبود جوابمو بده؟

من خواب دیدم که این طور میشه

خواب دیدم خیلیا کنارم این طورین

و خواب دیدم با این که سقوط کردم اما به آرامش رسیدم.

حالا کی گناهکاره؟

تو به من جواب ندادی و من مهربونیت رو بهانه گناهم کردم

اما تو می دونی که من آرامشی رو می خواستم که خودت وعده داده بودی

    

سخت بود بعد اون همه عذاب بی این که گناهی کرده باشم

من گناهمو بعد عذابش انجام دادم

حالا تویی مثل همیشه و من در برابرت روی خاک

دستم رو می‌گیری یا ازم رد میشی؟

دلتنگتم

      

نوشته ی آهو در ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ در پنجشنبه ٢۳ اسفند ،۱۳۸٦

 

چه فایده نوشتنی که هیچ سودی نداشته باشه. حرفهام چه بغض بشه چه فریاد کو روزنه امید؟

چه ساکت بمونم چه داد بزنم گوشها ناشنوایند و چشمها نابینا.

چه فایده وقتی کسی که باید ببیندت ساده از کنارت میگذره و احتمالا استدلالش اینه که خودش خوب میشه

دیر وقتی است که این خودش خوب میشه شده بی تفاوتی دردناکی که بازخوردش شده دوری‌هایی که حالا به دنبال علت فقط نگاه پر سوالیه که ضمیمه بی تفاوتی ها شده

تنگدلی‌هام بغض تحلیل برنده‌ای شده که هی لباسهام رو به تنم گشادتر می‌کنه

کاش کمی بیشتر مهم بودم تا بیشتر دیده می‌شدم

           

             

پ.ن ۱: لطفا اگه نظر میدین شعار ندین

پ.ن ۲:خدا رو هم خودم میشناسم اگه تا اینجا هم به ظاهر لبخند می‌زنم و تموم نشدم به خاطر همون خداییه که در این نزدیکی است 


نوشته ی آهو در ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ در دوشنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸٦

 

 دلتنگی‌هایی آدمی را

                  باد ترانه‌ای می‌خواند

                 

  روياهايش را 

             آسمان پرستاره ناديده مي‌گيرد

                      

        و هر دانه برفی 

                       به اشکی نریخته می‌ماند

سکوت

         سرشار از سخنان ناگفته است

                از حرکات ناکرده

                      اعتراف به عشق هاي نهان

                                     و شگفتي هاي بر زبان نيامده

در اين سکوت حقيقت ما نهفته است

حقیقت تو و من 


نوشته ی آهو در ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ در پنجشنبه ٢٠ دی ،۱۳۸٦

 

بالاخره داد زدم


نوشته ی آهو در ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ در جمعه ٩ آذر ،۱۳۸٦

 

            

رکورد زدم. اندازه پنج سال این دو ماه مریض شدم.


نوشته ی آهو در ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ در جمعه ٢ آذر ،۱۳۸٦

 

۱- حرف اول سلام

 ۲- چند وقتی میشه آپ نکردم چون نه حس نوشتن بود نه حرفی برای گفتن. الانم به قصد نوشتن نیومده بودم اما حسش یهو اومد.

۳- چند روز پیش وقتی خبر فوت قیصر امین پور رو شنیدم خیلی غصه‌ام گرفت. از بچگی با شعراش بزرگ شدیم

غنچه با دل گرفته گفت:
زندگی
لب زخنده بستن است
گوشه‌ای درون خود نشستن است
گل به خنده گفت
زندگی شکفتن است
با زبان سبز راز گفتن است
گفتگوی غنچه و گل از درون باغچه باز هم به گوش می‌رسد
تو چه فکر می‌کنی؟
کدام یک درست گفته‌اند
من که فکر می‌کنم گل به راز زندگی اشاره کرده‌است
هرچه باشد او گل است
گل یکی دو پیرهن بیشتر ز غنچه پاره کرده‌است!

نوجونی رو باهاش تمرین کردیم

حرف‌های ما هنوز ناتمام ....
تا نگاه می‌کنی :
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی!
پیش از آن‌که با خبر شوی
لحظه‌ی عزیمت تو ناگزیر می‌ شود
آی .....
ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان
         چقدر زود
                     دیر می‌شود!

و حالا داشتیم تمرین عاشق شدن می کردیم

از تمام راز و رمزهای عشق
جز همین سه حرف
جز همین سه حرف ساده‌ی میان تهی
چیز دیگری سرم نمی‌شود
من سرم نمی‌شود
                       ولی...
راستی
     دلم 
       که می‌شود!

 یادش گرامی!!

۴- داشتم inbox ایمیلم رو خالی می کردم چشم خورد به یه ایمیل با عنوان نامه ها دعاها  که مدتها بود ازش فراموش کرده بودم . زمانی که من در اوج نا امیدی خودم رو بدبخت‌ترین آدم دنیا تصور می کردم. روزهایی که من رو بزرگ کرد٬ رشد کردم٬ عزیزانم رو شناختم و از جهاتی وابستگی‌هام - بهتر بگم- وابستگی‌های بچگی‌ام ازم دور شدند و من یاد گرفتم چه جوری با مشکلاتم کنار بیام. روزهایی که پدر عزیز و مهربونم داشت با یه بیماری وحشتناک مبارزه می‌کرد روزهایی که چیا گذشت به من و خانواده‌ام. و چه سخت بود برام حفظ ظاهر کردن اما سعی کردم نذارم بقیه بفهمن. و حالا باز هم بابا پیش ماست صحیح و سالم. و من اونجا به معجزه خدا ایمان آوردم. قسمتهایی از ایمیل رو اینجا می‌ذارم:

عزیزم

اینا جوابای دوستای منه،برات می فرستم تا انرژی بگیری .ببین همه برات دعا می کنند
دوستت دارم ودلم می خواد اونجا بودم ویه عالمه بغلت می کردم
 
خيلي ناراحت شدم ايشالله خدا به ايشون شفا بده .ايشالله سالم و سرحال زنده باشه و عروسي بچه هاش و نوه هاش ببينه
از ته دل براشون دعا مي كنم
ببوس دسته گلا رو
پريسا
 
سلام دوست خوبم همه برای سلامتی تمام بیماران دعا می کنیم این نامه من را یاد پدرم انداخت اونروزهایی که حالش بد بود!
خدا کنه زودتر خوب بشه . میترا
 
عزیزم . از ته دل  دعا می کنم براشون که هرچه زودتر سلامتیشونو به دست بیارن 0  گاهی زندگی  بازی هایی داره که ما هیچ جوری نمی تونیم عوضش کنیم 0  نمی خوام ناراحتت کنم ، ولی ببین چه اتفاق هایی که می افته و آدم از یک دقیقه بعد خودش خبر نداره 0 الان یک هفته ست من داغونم . خانوم پسر عموم که فقط 30 سالشه ، پنج شنبه دو هفته پیش میاد خونه و درو باز می کنه از پشت در گربه می پره تو سینه ش و این از ترس از پشت برمی گرده و بیهوش می شه 0 همین که از پشت بر می گرده کمرش به تیزی پله برخورد می کنه و نخاعش آسیب می بینه 0 به همین  راحتی 0 حالا از کمر به پایین حس نداره اصلا .  تا اونجایی که من خبر دارم کاری هم براش نمی شه کردو معلوم نیست چی می شه 0 مطمئن نیستم البته، شوهرش و خواهر شوهر ها پزشک هستن  و دور و برشن 0 این خانوم فقط 30 سالشه فوق العاده با نشاط وبا روحیه و بذله گو بود 0 حالا این آدم داغونه و پاک روحیه شو باخته ، چون حتی برای غلطیدن هم دو نفر باید جا به جاش کنن 0
منظور این که ببین برای  خیلی ها اتفاقات بد پیش می یاد 0 گاهی  واقعا ما هیچ کاری از دستمون بر نمی یاد غیر از دعا کردن و صبور بودن و به خدا توکل کردن 0 دیروز به شوهرم می گفتم با ید آدم اینقدر صبرش رو بالا ببره که اگه اتفاق غیر منتظره ای خدای نکرده پیش اومد آدم این طور داغون نشه ، ولی مگه می شه ؟
امیدوارم ناراحتتون نکرده باشم 0 از صمیم قلب براشون دعا می کنم و آرزوی سلامتی دارم 0
امیدتون رو از دست ندین 0 خدا خیلی بزرگه 0
آرام
 
حتما براش دعا مي
كنيم
ولي نمي دونم خدا چرا با آدما
اينجوري مي كنه
نازنین
 
مامان فرشته‌های عزيز
سلام . نامه ات رو خوندم چقدر غم انگيز و ناراحت كننده بود ما فقط ميتونيم دعا كنيم . توكل به خدا در سخت ترين شرايط به آدم روحيه ميده. من هم از خدا ميخوام كه اين پدر عزيز  رو در مقابل اين بيماري كه اسمش ترس تو وجود ميندازه شفا بده ولي بدون كه اگه روحيه داشته باشيد و به پدر عزيز هم روحيه بديد خيلي اسونتره.
ولي خوب هر بيماري ناراحت كننده است.
من هم دعا ميكنم و منتظر شنيدن خبر خوش از اين پدر مهربون هستم
قربونت ليدا
 
 سلام
اميدوارم اين پدر مهربون هر چه زودتر خوب بشه من هم براي سلامتيشون دعا ميكنم
ميگن اگر با ايمان بخواهيد به شما داده خواهد شد
منتظر شنيدن خبر بهبودي ايشون هستم
قربانت
افسانه
 
 
 
در مورد اون بيماري كه اسمشو نمي خوام ببرم.راستش خواهر من فعلاَ ساكن مالزيه. اين سري كه اومدن يه سري قرص آوردن كه بالا برنده سيستم ايمني بدنه. حالا اگه كسي اطلاعات بيشتري مي خواد بگه . اينو ميدونم كه تاثير زيادي داره. اگه خواستين اطلاع بدين شايد هنوز داشته باشه . و شايد بشه از مالزي فرستاد. شهره
هر چی فکر کردم یادم نیومد که ازشون تشکر کرده باشم. اینجا نوشتم که هم ازشون تشکر کنم٬ خبر سلامتی ‌اش رو بدم و به همه اونیی که مریضی دارن بگم خدا همیشه هست. کافیه بهش ایمان داشته باشین. ایمان داشته باشین تا معجزاتش رو ببینین.
۵- این کلمات شماره قبل یه یادآوری بزرگه برای من و تو. نمی‌دونم چرا؟ شاید حکمت ایمیل خوندن امشب منم این بود. 



نوشته ی آهو در ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ در جمعه ۱۱ آبان ،۱۳۸٦

 

عیدتون مبارک

             


نوشته ی آهو در ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ در شنبه ٢۱ مهر ،۱۳۸٦