چقدر زود میگذرد
ثانیه ها
دقیقه ها
ساعتها
روزها
هفته ها
ماه ها
سالها
قرن ها
و من اینک دوباره زاده شدم از فراسوی تاریخ
از دل زمان
و مرگ تولدی دیگر است
رو به روشنایی




چقدر زود میگذرد
ثانیه ها
دقیقه ها
ساعتها
روزها
هفته ها
ماه ها
سالها
قرن ها
و من اینک دوباره زاده شدم از فراسوی تاریخ
از دل زمان
و مرگ تولدی دیگر است
رو به روشنایی



خدا
خـــــــــــــــــــدا
خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا
خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا
باز هم منتظر لطف تو خیره به آسمانم
بی پاسخم مگذار
یا فریادرس فریادرسان


تسلیم
تو بردی
جوابم رسید
از در و دیوار
اول:
از خدا پرسیدم:خدایا چطور می توان بهتر زندگی کرد؟ خدا جواب داد:گذشته ات را بدون هیچ تاسفی بپذیر، با اعتماد زمان حال ات را بگذران و بدون ترس برای آینده آماده شو .ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز . شک هایت را باور نکن و هیچگاه به باورهایت شک نکن .زندگی شگفت انگیز است فقط اگربدانید که چطور زندگی کنی
و بعد
یادداشتی از طرف خدا
تاریخ : امروز
به: شما
از : خالق
موضوع : خودت
عطف به : زندگی
من خدا هستم .
امروز من همهی مشکلاتت را اداره میکنم .
لطفا به خاطر داشته باش که من به کمک تو نیاز ندارم.
اگر در زندگی وضعیتی برایت پیش آید که قادر به اداره کردن آن نیستی ، برای رفع آن تلاش نکن . آن را در صندوق ( برای خدا تا انجام دهد ) بگذار .
همه چیز انجام خواهد شد ولی در زمان مورد نظر من ، نه تو .
وقتی که موردی را در صندوق من گذاشتی ، همواره با اضطراب آن را پیگیری نکن ، در عوض روی تمام چیزهای عالی و شگفتانگیزی که الان در زندگیات وجود دارد تمرکز کن .
شاید تصادف کنی : ناامید نشو ، توی دنیا مردمی هستند که رانندگی برای آنها یک امتیاز بزرگ است .
شاید یک روز بد در محل کارت داشته باشی : به مردی فکر کن که سالهاست بیکار است و شغلی ندارد .
شاید غصهی زودگذر بودن تعطیلات آخر هفته را بخوری : به زنی فکر کن که با تنگدستی وحشتناکی روزی دوازده ساعت ، هفت روز هفته را کار میکند تا فقط شکم فرزندانش را سیر کند .
شاید روابط تو رو به تیرگی و بدی بگذارد و دچار یاس شوی : به انسانی فکر کن که هرگز طعم دوست داشتن و مورد محبت واقع شدن را نچشیده .
شاید ماشینت خراب شود و تو مجبور شوی برای یافتن کمک مایلها پیاده راه بروی : به معلولی فکر کن که دوست دارد یک بار فرصت راه رفتن داشته باشد .
شاید احساس بیهودگی کنی و فکر کنی که اصلا برای چی زندگی میکنی ، و بپرسی هدف من چیست ؟ شکر گزار باش . در اینجا کسانی هستند که عمرشان آنقدر کوتاه بوده که فرصت کافی برای زندگی کردن نداشتهاند .
شاید در آینه متوجهی موهابت شوی که تازه خاکستری شده : به بیمار سرطانی فکر کن که آرزو دارد کاش مویی داشت تا به آن رسیدگی کند .
یادت باشد :
امروز من همهی مشکلاتت را اداره میکنم .
لطفا به خاطر داشته باش که من به کمک تو نیاز ندارم.
همه چیز انجام خواهد شد ولی در زمان مورد نظر من ، نه تو .
.
.
.
.
پس بخشیدی منو؟
اما نگفتی زمان مورد نظرت کی میرسه؟ کم میارم. خستگی امون نمیده. کمی سریعتر زمانت رو برسون
یا حداقل صبر منو بیشتر کن
دلم گرفته
مگه نه که کسی نبود جوابمو بده؟
من خواب دیدم که این طور میشه
خواب دیدم خیلیا کنارم این طورین
و خواب دیدم با این که سقوط کردم اما به آرامش رسیدم.حالا کی گناهکاره؟
تو به من جواب ندادی و من مهربونیت رو بهانه گناهم کردم
اما تو می دونی که من آرامشی رو می خواستم که خودت وعده داده بودی
سخت بود بعد اون همه عذاب بی این که گناهی کرده باشم
من گناهمو بعد عذابش انجام دادم
حالا تویی مثل همیشه و من در برابرت روی خاک
دستم رو میگیری یا ازم رد میشی؟
دلتنگتم
چه فایده نوشتنی که هیچ سودی نداشته باشه. حرفهام چه بغض بشه چه فریاد کو روزنه امید؟
چه ساکت بمونم چه داد بزنم گوشها ناشنوایند و چشمها نابینا.
چه فایده وقتی کسی که باید ببیندت ساده از کنارت میگذره و احتمالا استدلالش اینه که خودش خوب میشه
دیر وقتی است که این خودش خوب میشه شده بی تفاوتی دردناکی که بازخوردش شده دوریهایی که حالا به دنبال علت فقط نگاه پر سوالیه که ضمیمه بی تفاوتی ها شده
تنگدلیهام بغض تحلیل برندهای شده که هی لباسهام رو به تنم گشادتر میکنه
کاش کمی بیشتر مهم بودم تا بیشتر دیده میشدم
پ.ن ۱: لطفا اگه نظر میدین شعار ندین
پ.ن ۲:خدا رو هم خودم میشناسم اگه تا اینجا هم به ظاهر لبخند میزنم و تموم نشدم به خاطر همون خداییه که در این نزدیکی است
دلتنگیهایی آدمی را
باد ترانهای میخواند
روياهايش را
آسمان پرستاره ناديده ميگيرد
و هر دانه برفی
به اشکی نریخته میماند
سکوت
سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات ناکرده
اعتراف به عشق هاي نهان
و شگفتي هاي بر زبان نيامده
در اين سکوت حقيقت ما نهفته است
حقیقت تو و من
رکورد زدم. اندازه پنج سال این دو ماه مریض شدم. 

۱- حرف اول سلام
۲- چند وقتی میشه آپ نکردم چون نه حس نوشتن بود نه حرفی برای گفتن. الانم به قصد نوشتن نیومده بودم اما حسش یهو اومد.
۳- چند روز پیش وقتی خبر فوت قیصر امین پور رو شنیدم خیلی غصهام گرفت. از بچگی با شعراش بزرگ شدیم
غنچه با دل گرفته گفت:
زندگی
لب زخنده بستن است
گوشهای درون خود نشستن است
گل به خنده گفت
زندگی شکفتن است
با زبان سبز راز گفتن است
گفتگوی غنچه و گل از درون باغچه باز هم به گوش میرسد
تو چه فکر میکنی؟
کدام یک درست گفتهاند
من که فکر میکنم گل به راز زندگی اشاره کردهاست
هرچه باشد او گل است
گل یکی دو پیرهن بیشتر ز غنچه پاره کردهاست!
نوجونی رو باهاش تمرین کردیم
حرفهای ما هنوز ناتمام ....
تا نگاه میکنی :
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی!
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظهی عزیمت تو ناگزیر می شود
آی .....
ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان
چقدر زود
دیر میشود!
و حالا داشتیم تمرین عاشق شدن می کردیم
از تمام راز و رمزهای عشق
جز همین سه حرف
جز همین سه حرف سادهی میان تهی
چیز دیگری سرم نمیشود
من سرم نمیشود
ولی...
راستی
دلم
که میشود!
یادش گرامی!!
۴- داشتم inbox ایمیلم رو خالی می کردم چشم خورد به یه ایمیل با عنوان نامه ها دعاها که مدتها بود ازش فراموش کرده بودم . زمانی که من در اوج نا امیدی خودم رو بدبختترین آدم دنیا تصور می کردم. روزهایی که من رو بزرگ کرد٬ رشد کردم٬ عزیزانم رو شناختم و از جهاتی وابستگیهام - بهتر بگم- وابستگیهای بچگیام ازم دور شدند و من یاد گرفتم چه جوری با مشکلاتم کنار بیام. روزهایی که پدر عزیز و مهربونم داشت با یه بیماری وحشتناک مبارزه میکرد روزهایی که چیا گذشت به من و خانوادهام. و چه سخت بود برام حفظ ظاهر کردن اما سعی کردم نذارم بقیه بفهمن. و حالا باز هم بابا پیش ماست صحیح و سالم. و من اونجا به معجزه خدا ایمان آوردم. قسمتهایی از ایمیل رو اینجا میذارم:
عزیزم

